بیا زیرپوست پیشانی ام کوچه ای . شهری . جهانی بدون خورشیدبناکن تامجبورنباشیم بعدچندطلوع و غروب بعدازاینکه چندبار سمت راستمان زردشد بعدازاینکه چندبار سمت چپ آسمان سرخ شد بادست خود در رابه روی هرکه گفت فرشته ام بازکنیم فرشته ای که خاک به روی مردمک مادرم بپاشد که فرشته نیست اصلا بناکردن شهرزیرپوست صورتم راکناربگذار تابه حساب این فرشته ای که میخواهدپلک مادرم راببندد رسیدگی کنم من بالهای آن فرشته را خواهم سوزاند که میخواهد لبخندمادرم راخاکی کند تاباآسمان سرشاخ فرشته ,بعدازاینکه چندبار منبع
درباره این سایت